سلام....
امروز 4 خرداد 1388...
برای من خرداد تو این 4 سال یه حال و هوای دیگه ای داشت...اوایل خرداد دلم یه جور دیگه ای بود...
کلا یه حس دیگه ای داشتم...
الان هم یه حس دیگه ای دارم.ولی حسش متفاوته با سالهای قبل.سالهای قبل خوشحال بودم! خیلی خوشحال!
ولی امسال...کارم از غصه و ناراحتی گذشته...
فردا روز تولدته...یک سال بزرگتر میشی...یک سال مرد تر میشی...
اما یه تفاوت اساسی داره که ما تو همچنین روزهایی فهمیدیم زندگی سخت تر از این حرفاس...
نمیدونم زندگی شوخی بود یا ما به شوخی گرفتیمش...
ما به هم بد نکردیم.زندگی به ما بد کرد
ما میخواستیم خوب باشیم و خوب بمونیم.نشد!
فردا روز تولدته..!
پارسالو یادته؟! خیلی زود گذشت...
پارسال پیش خودم گفتم سال دیگه یه تولد کوچولوی 2 نفره واسش میگیرم!
تا چند روز پیش برنامه هام درست بود!!! 3 شنبه...تولد عشقمه!!آخ جون کلاسم که ندارم...حتما میبینمش!
دیدی؟!
دیدی کار به کجا کشیده....دیدی تو هم صبوری نکردی....
دیدی تو هم میتونی یه کارایی انجام بدی؟!
میخواستم قسم بخورم که دیگه بعد شنیدن آخرین جمله ای که دیروز بهم گفتی،دیگه صداتو نشنوم
نتونستم ...میدونستم میشکنمش...
ولی برای رفتن تصمیمم جدیه....زیبایی عشق در اینه که به معشوقت نرسی! عشق به من و تو هم رحم نکرد!
چه تقدیری واسم رقم خورده نمیدونم...
از این به بعد باید چیکار کنم نمیدونم
نمیخوام ناراحتت کنم...
این وبلاگ از اولش مال تو بود.قرار بود با شعرای عاشقانه ی که عشق من و تو بود پر بشه و با یه دنیا مهربونی تقدیم به وجود پاکت بشه
اما نشد..!
دفتری که پر از کلمات عاشقانه س قرار بود به عنوان یه هدیه ی کوچولو به امانتی های قبلی اضافه بشه
اما ترجیح میدم دیگه نگاش نکنم!
دنبال مقصر نیستم و نخواهم بود....
فقط
اگه این آخرین تولدیه که بهت تبریک میگم به جز آرزوی خوشبختی چیزی توش نیست
تولدتو با هزار تا آرزوی قشنگ بهت تبریک میگم
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است...!
امروز 25 اردیبهشت...
یه مقداری احساس دلتنگی میکنم
دوست نداشتم کسی بفهمه...ولی تو فهمیدی!
خدایا کمکمون کن...
سلام!
بازم پیداش کردم! این وبلاگ قسمت من و خودته!
خودم و خودت...!
بعد از 2 سال هوس کردم یه سر به خاطرات قدیمیمون بزنم! اون اول اولا...
یادته که؟!
نبودش! فکر کردم اشتباه میکنم...دوباره زدم....نبود! سه باره زدم...نبود که نبود!
یه فکری به ذهنم رسید! آره!
این دفعه من واسه تو مینویسم!
این دفعه من احساساتم رو تو این وبلاگ میذارم...!
مثه همون موقع! قدیم قدیما...که سرشار از عشق میشدم با جمله هایی که با نهایت وجودت واسم مینوشتی!
3 سال...نه! 4 سال میگذره!
من و تو هنوز هستیم!
من و تو هنوزم با همیم!
من و تو هنوزم عاشقیم!
عاشق ِ عاشق!یه عشق واقعی
فعلا بهت نمیگم! خیلی خوشحالم بابت این کاری که کردم!
نه...! بهت نمیگم تا به وقتش!
میخوام خوشحالت کنم....! خیلی خوشحالت کنم!
تبلیغات 